چهار كس را داد مردى يك درمهر يكى از شهرى افتاده به همفارسى و ترك و رومى و عربجمله با هم در نزاع و در غضبفارسى گفتا: از اين چون وا رهيمهم بيا كه اين را به انگورى دهيمآن عرب گفتا: معاذ اللّه لامن عنب خو
شنيدم گوسفندى را بزرگى رهانيد از دهان و چنگ گرگى شبانگه كارد بر حلقش بماليد روان گوسفند از وى بناليد كه از چنگال گرگم در ربودى وليكن عاقبت گرگم تو بودى
قصّه شنیدم که بوالعلی همه عمرلحم نخورد و دوات لحم نیازرددر مرض مرگ با اشاره و دستورخواجه وی جوجه برای وی آوردخواجه چو آن طیر کشته دید برابراشکتحسّر ز هر دو دیده بیفشردگفت که ای از چه شیر شرزه نگشتیتا